آشفته بازاری وسط شهریاسوج- به قلم مرضیه دادگر

این سال ها ما هستیم وزندگی هایی که جان به جانش هم بکنی زندگی ماشینی است.این زندگی ماشینی هم مصداق مثنوی هفتاد من کاغذ است وتبعات ومتعلقاتش در یک دفتر نمی گنجد.حالا یک حساب سرانگشتی داشته باشیم وببینیم که این زندگی چقدر مشغله ودغدغه برایمان به ارمغان آورده ،تا جایی که شب که می شود حس می کنیم کوه کنده واز جنگی نابرابر میان همهمه مشکلات وگرفتاری های روزمره برگشته ایم. ما خواسته وناخواسته حجمی ازمشکلات ودغدغه ها را درذهنمان تلنبار می کنیم وبعد با همین وضعیت وارد محیط شهری یا خانوادگی مان می شویم.محیطی که باید التیام بخش روح مشوش شهروندان باشد نه اینکه سوهان روحشان باشد وروانشان را به بازی بگیرد وبقول خودمانی تر بر روی اعصاب رژه برود.ولی کافی است بین میادین وخیابان های شهرمسیرت درست به فلکه ساعت قدیم (فلکه شهدای جدید )بخورد،خصوصا نبش خیابان سردار جنگل شمالی.آن وقت است که باید یک وامصیبتا سر بدهی.چرا که اینگونه برداشت می شود،که تویی ولشکر عظیم رانندگان شخصی وغیرشخصی که باید جوابگوی تک به تکشان باشی .میدان ساعت قدیم نوستالژی دهه های دورشهرمان جولانگاه افکار مزاحمی است که اصلا خوشایند هیچ طبعی نیست وبه بدترین صورت ممکن فکر واعصاب را به بازی می گیرد وشلوغی وسر وصداهای ممتدش عجیب توی ذوق می زند.مهریان،مادوان بالا وپایین،بلهزار،گوشه و...تکرار مکررات تمام روزهای میدان ساعت.حالا این یک سر ماجرا است ،جنگ وجدال های لفظی رانندگان نیز جای خود دارد.رانندگانی که قصد دارند دراین آشفته بازاری که به بازار شام بی شباهت نیست گوی سبقت جذب مسافر را ازسایرین بربایند.اصلا سرسام آورترین قسمت شهریاسوج مربوط به همین قسمت است .حاشیه شهر یاسوج همیشه خدا داستان ساز بوده وقصه ایستگاه آن نیز درجای خود همیشه مورد بحث وبررسی بوده است.این ایستگاه از جمله مواردی است که هیچ گاه قصد حل شدن وسازش رانداشته و ندارد وبرنامه دار بوده.گاهی بعنوان یک شهروند این شهر حس می کنم گوش هایم دینگ دینگ دینگ روی زنگ تکرار مهریان،مادوان،بلهزارو... است،تکراری ناموزون ونچسب.هرچقدر که تلاش شد با تغییر ایستگاه درمکانهای مختلف به این وضعیت شلوغی وبی نظمی سامان داده شود نشد که نشد.گویی که زور رانندگان ومسافران بر مسئولین چربید و وضعیت شد همان آش وهمان کاسه.با این روند باید گفت این قصه همچنان سر دراز دارد وبه این راحتی ها قابل حل شدنش نیست.مشکل ما ومسئولینی که از دل همین مردم برمی آیند این است که ما اجازه می دهیم اتفاقات بیفتند بعدا سراسیمه بدنبال جبران مافات وراهکار می گردیم.به واقع برای چنین معضلات ومشکلاتی فورا اقدام به برگزاری نشست هایی می کنیم که خروجی آن اظهرمن شمس است.ما نیازمند تفکراتی هستیم که پشتوانه فکری داشته باشد نه اینکه عجالتا نشستی برگزار کنیم وحکممان این باشد ایستگاه حاشیه شهر را آنی وبی مقدمه بجای دیگر ارجاع دهیم.پر واضح است که تفکر غالب مردم بعنوان مسافران این محدوده و رانندگان این تصمیم را برنمی تابد ونهایتا بعد ازمدتی تصمیمی که ازنشست مسئولین برآمده اثرگذاری خود را ازدست می دهد وهمه چیز به خانه اول برمی گردد.همه چیز نیازمند تصمیمات اصولی وکارشناسی شده ودرنظرگرفتن جوانبی است که ضمانت اجرایی کافی ولازم را داشته باشد.کمی چاشنی تدبیر ودور اندیشی را برای تمامی مسئولین شهرم در ارائه راهکارهایشان پیشنهاد می کنم تا تصمیماتشان به در بسته نخورد ونتیجه آن مکدر کردن روان شهروندان به این شکل نباشد.

تاریخ درج :  1395/12/8

تعداد بازدیدها : 268

ارسال نظر